|
چه لطيف است حس آغازي دوباره، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز... روز ميلاد... روز تو! روزي که تو آغاز شدي! تولد مبارک
بین نام من و تو، اندکی فاصله است بین دست من و تو فاصله بسیار است بین احساس من و تو اما ذره ای فاصله نیست درک این جمله مرا می گوید: می توان در گذر از سختی ها یاوری را حس کرد مطمئن بود و یقین پیدا کرد که اگر فاصله را برداریم من و تو یک نفریم بین نام من و تو، اندکی فاصله است بین دست من و تو فاصله بسیار است بین احساس من و تو اما ذره ای فاصله نیست درک این جمله مرا می گوید: می توان در گذر از سختی ها یاوری را حس کرد مطمئن بود و یقین پیدا کرد که اگر فاصله را برداریم من و تو یک نفریم مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد . دوست داشتنی ترین طعم زندگیم برای تو مینویسم برای همین تویی که پاسخ یکی از سوالات امروزت این است که : من برای از تو نگفتن هنوز جوانم! من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کردی و حالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟ تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟ نگاه تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند . میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارید قدم می زدی و من فرصتی می یافتم تا حضورت را مرور کنم . افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند . کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است . عزیز غزلهای ننوشته ام خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....چه بنویسم در این غروب بدرنگ ...... بی تو ؟؟؟؟ تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی و گفتی تمام لبخند هایمان را به می بوسه غسل می دهی و من دعا میکنم هرگز رد پایمان از ساحل نگاه همدیگر محو نشود . عزیزکم :مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد
امشب تمام عشق را به تو تقدیم می کنم
گل واژه های شعر را به تو تقدیم می کنم تنها نگاه عاشق من در پی تو است یک جام بوسه را به تو تقدیم می کنم
تو تمام آرزوهای دست نیافتنی من هستی که شبها برایت لالایی می خوانم تو دلیل همه نفس هایم هستی که بوی غریب انتظار را در هوا پخش می کنم تو سرآغاز غزل هایم هستی که برایت می سرایم و روی دیوار زندگی ام می نویسم تو دست نوشته هایم را به نام خود کرده ای وتنها بهانه جاری شدن آن بر روی کاغذ سفید دفترم شدی تو رنگین کمان رویاهای زیبا و محال من هستی که شبها برایت فال می گیرم تو تنها دلیل بارانی شدن چشم هایم هستی که فقط برای تو ترانه می خوانم...
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی........ صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی....... شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین..... ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی........ میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم........ چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی........ تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند..... به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی........ دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل..... درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی........ هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن...... چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی.......
مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ مرا اینگونه باور کن...
می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت؟
جایی که میری مردمی داره که می شکننت ،نکنه غصه بخوری، من همه جا باهاتم... تو تنها نیستی... تو کوله بارت عشق می زارم که بگذری ،قلب می زارم که جا بدی، اشک می دم که همراهیت کنه ،مرگ که بدونی بر می گردی پیشم.
عشق يعني سالهاي عمر سخت عشق يعني زهر شيرين بخت تلخ عشق يعني سوختن پر پر زدن عشق يعني تشنگي يعني سراب عشق يعني با ميثم همدم شدن عشق يعني صبر يعني انتظار عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني دست در دستان يار عشق يعني روشني يعني سپيد عشقِ يعني رد شدن از مرز اوج
خدایا کفر نمیگویم،
عشق يعني خاطرات بي غبار
در کناری بنویس
زندگی بی گل عشق شوره زاری ست بزرگ پس تو هم عاشق شو . ----------------------------------------------- و من می گویم : زندگی در گذر ثانیه ها پنهان است زندگی یک آن است تو بیا تا با عشق کوله باری سازیم تا که در جاده طولانی عمر همره هم باشیم همدم هم باشیم .
از آتشی که بودم خاکستری نمانده
عشق یعنی راه رفتن زیر باران
پنجره ای نشانم دهيد تا من برای هميشه نگاه منتظر پشت آن باشم.
کوچه دلتنگ... دلتنگ لحظه های سبزی که هر روز٬ طلوعی سایه ی مهرش را به گرمی می بخشید. ولی امشب داغ تنهایی را بر جگر سوخته اش مهر باطل می زند... یاد پنجره ای که همیشه رو به بالا بود٬ اما امروز سلام نفس گیر مشرقی اش کوچه را به سمت بهت زدگی به اعماق غروبش می کشاند. هر روز خاطره ی سرمای صدایی سرخ که سر سبزی را به سخره به دار میکوبید را به سمت فراموش شدنی ابدی می کشانم. در حالیکه کتیبه وار ٬ ذره ذره ی خیالم را حک می شود و پنجه کلامش را به دیواره ی ذهنم فریاد.... دارم همه جا را دیوانه می بینم.... و زخمی که تازه تر از دیروز فردا را لب باز می کند.... مرا......... دیوانه می شود...!
امشب غریبانه کو چه را گذشتم. فردا شهر غریبی را سفر ... امروز تاریکتر از شب ٬ فردا را نمی دانم! دیروز را مانده ام ٬ امروزم نیامده ٬ فردا...! تمام نوشته هایم خط خط قدم هایی است که ناتوان ٬ به سویت شتابزده می آیند. ولی بی فایده از ندیدن تو کوچه را بر می گردند. به امید فردایی که نمی دانم... صدای برگشتنی زمزمه ی کوچه می شود٬ دوباره٬ سه باره ٬ و چند باری شنیده می شود ٬ ولی دیده نه...! پژواک انتظاربود و بس! انتظاری ترسناکتر از تنهایی شبهای بی شبگردی که کابوسم می شدند. دیگر تمام شدم! سکوتی ممتد ٬ انتهای کوچه فریادم میزند که بیا!!! من می روم! ولی کوچه بی پایان است! غرق در بینهایتِ کوچه... دیگر خودم را نمی یابم. خدا نگهدارم!!!
دیشب چشمان ابر آلودت را فانوسی از جنس مهتاب دیدم.
دستان گره خورده ات٬ راه حل مساله ای حل مشدنی را نشانی داد. ولی امروز... در چشمانم جز صید سایه بختی کسی دایره نمی زند... دستان پژمرده ای که خار هم زحمت نوازش نمی دهد... نفس غم دوخته ای که هر دم مهر خاموشی فریاد میزند... ومن... سایه رسیدنت را با نگاهی بر قلب منتظرم میکوبم... ولی نیستی....
گاهی اوقات چیزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم. من این روزها مدام هذیان می گویم
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تصويري از آشفتگي، در قاب چشمان خودم تركيب ناهمگوني از الحاد و ايمان خودم انگيزه آغاز من، يك اتفاق ساده بود با سادگي هم مي رسم، روزي به پايان خودم با خط حيرت مي كشم، نقشي به پيشاني تو با دست تهمت مي نهم، ننگي به دامان خودم از ناتواني هاي خود، غرق خجالت مي شوم در پيش تو، در پيش او، در پيش وجدان خودم از چارچوب سادگي، بيرون نرفت انديشه ام .محدوده كم وسعت ديوار زندان خودم
|
About![]()
کبوتر شد و رفت
Home
|