تبليغاتX
maryam&meyssam

maryam&meyssam

به او گفتم غمگين ترين ترانه را برايم بخوان چشمهايش را بست و آرام آرام گريست...

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...

روز تو!

روزي که تو آغاز شدي!

تولد مبارک

+نوشته شده در دوشنبه 1388/09/16ساعت11:32 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

بین نام من و تو، اندکی فاصله است

 

بین دست من و تو

 

فاصله بسیار است

 

بین احساس من و تو اما

 

ذره ای فاصله نیست

 

درک این جمله مرا می گوید:

 

می توان در گذر از سختی ها

 

یاوری را حس کرد

 

مطمئن بود و یقین پیدا کرد

 

که اگر فاصله را برداریم

 

من و تو

 

یک نفریم

 

بین نام من و تو، اندکی فاصله است

 

بین دست من و تو

 

فاصله بسیار است

 

بین احساس من و تو اما

 

ذره ای فاصله نیست

 

درک این جمله مرا می گوید:

 

می توان در گذر از سختی ها

 

یاوری را حس کرد

 

مطمئن بود و یقین پیدا کرد

 

که اگر فاصله را برداریم

 

من و تو

 

یک نفریم

 

 

 

 

 

مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد .

 

دوست داشتنی ترین طعم زندگیم برای تو مینویسم

 

برای همین تویی که پاسخ یکی از سوالات امروزت این است که : من برای از تو نگفتن هنوز جوانم!

 

من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کردی و حالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟

 

تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟

 

نگاه تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند .

 

میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارید قدم می زدی و من فرصتی می یافتم تا حضورت را مرور کنم .

 

افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند .

 

کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است .   

 

عزیز غزلهای ننوشته ام  خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....چه بنویسم در  این غروب بدرنگ ...... بی تو ؟؟؟؟

 

تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی و گفتی

 

تمام لبخند هایمان را به می بوسه غسل می دهی

 

و من دعا میکنم هرگز  رد پایمان از ساحل نگاه همدیگر محو نشود .

 

عزیزکم :مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15ساعت6:2 بعد از ظهرتوسط عسل ميثم | |

امشب تمام عشق را به تو تقدیم می کنم

گل واژه های شعر را به تو تقدیم می کنم

تنها نگاه عاشق من در پی تو است

یک جام بوسه را به تو تقدیم می کنم

در حسرت رخ تو چون شهاب مرد
 
جان عزیز را به تو تقدیم می کنم

شاید صدای شعر من از دورها رسد
 
تک بیت های عشق را به تو تقدیم می کنم
 
در این جهان سراسر فریب و مکر
 
یک قلب ساده را به تو تقدیم می کنم
 
آنجا که گوشه گوشه ی آن جای پای توست
 
من یک جهان حضور را به تو تقدیم می کنم
 
در چشم های تو پی یک گنج بوده ام
 
میراث قلب خویش را به تو تقدیم می کنم
 
این زخم های دلم بی شمارشند . . .
 
بی کینه قلب خویش را به تو تقدیم می کنم
 
 در پی همه ی مهربانیت . . .
 
تا انتهای عشق را به تو تقدیم می کنم
 
در کوچه های عشق که آنسوی شهر ماست
 
من یک سبد ترانه را به تو تقدیم می کنم
 
در آسمان مهر تو من تک ستاره ام
 
یک کهکشان امید را به تو تقدیم می کنم
 
در یای عشق تو که فرا گیردم به خویش
 
من ساحل سپید را به تو تقدیم می کنم

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/22ساعت4:34 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

 تو

تمام آرزوهای دست نیافتنی من هستی

که شبها برایت لالایی می خوانم

تو

دلیل همه نفس هایم هستی 

که بوی غریب انتظار را در هوا پخش می کنم 

تو

سرآغاز غزل هایم هستی 

که برایت می سرایم و روی دیوار زندگی ام می نویسم 

تو

دست نوشته هایم را به نام خود کرده ای 

وتنها بهانه جاری شدن آن بر روی کاغذ سفید دفترم شدی

تو

رنگین کمان رویاهای زیبا و محال من هستی 

که شبها برایت فال می گیرم 

تو

تنها دلیل بارانی شدن چشم هایم هستی 

که فقط برای تو ترانه می خوانم... 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18ساعت10:1 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

 

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی........

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی.......

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین.....

 ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی........

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم........

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی........

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند.....

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی........

دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل.....

درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی........

هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن......

چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی.......

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18ساعت9:58 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

مرا اینگونه باور کن...

 کمی تنها ،

کمی بی کس ،

 کمی از یادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ،

خدا دیگر کجا رفته...؟!

نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟

که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟

 مرا اینگونه باور کن...

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15ساعت4:3 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت؟

جایی که میری مردمی داره که می شکننت ،نکنه غصه بخوری،

من همه جا باهاتم...

تو تنها نیستی...

تو کوله بارت عشق می زارم که بگذری ،قلب می زارم که جا بدی،

اشک می دم که همراهیت کنه ،مرگ که بدونی بر می گردی پیشم.

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت10:25 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

عشق يعني سالهاي عمر سخت

عشق يعني زهر شيرين بخت تلخ


عشق يعني خواستن? لَه لَه زدن

عشق يعني سوختن پر پر زدن


عشق يعني جام لبريز از شراب

عشق يعني تشنگي يعني سراب


عشق يعني لايق مريم شدن

عشق يعني با ميثم همدم شدن


عشق يعني لحظه هاي بي قرار

عشق يعني صبر يعني انتظار


عشق يعني از سپيده تا سحر

عشق يعني پا نهادن در خطر


عشق يعني لحظه ي ديدار يار

عشق يعني دست در دستان يار


عشق يعني آرزو يعني اميد

عشق يعني روشني يعني سپيد


عشق يعني غوطه خوردن بين موج

عشقِ يعني رد شدن از مرز اوج

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت9:8 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،


چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟
!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی‌کردی
.

خداوندا
!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقرپوشی


غرورت را برای ‌تکه نانی


‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌


و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه بازآیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو درروان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
.

خداوندا تومسئولی
.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت8:26 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

عشق يعني خاطرات بي غبار


دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز


زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او


زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ماتهب از يك نگاه


غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ... شور عشق


گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "


تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن


از برايش قلب خود تقديم كن ...

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت5:38 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

در کناری بنویس

زندگی بی گل عشق شوره زاری ست بزرگ

پس تو هم عاشق شو .

-----------------------------------------------

و من می گویم :

زندگی در گذر ثانیه ها پنهان است

زندگی یک آن است

تو بیا تا با عشق کوله باری سازیم

تا که در جاده طولانی عمر

همره هم باشیم 

همدم هم باشیم .

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت5:32 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

از آتشی که بودم خاکستری نمانده

گور پر از پرنده ،اما پری نمانده

از من فقط همینم ،یک سایه خرد وخسته

روزی اگر بیایی این سایه هم شکسته

در بی گریز این غم ، فردای بهتری نیست

از دور دست بهتم،سوسوی باوری نیست

شوق شکفتنم را هرگز کسی نبویید

از پیله ی تن من ،پروانه ای نرویید

شاید فسیل صبرم ،اما هزاره ای نیست

تقدیر ناگریزی،جز صبر چاره ای نیست

ای دیو بی ترحم ،رحمی به حال ما کن

تلخی تبسمت ر ا،وقف زوال من کن

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت5:27 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

عشق یعنی راه رفتن زیر باران


عشق یعنی من می روم تو بمان


عشق یعنی آن روز وصال


عشق یعنی بوسه ها در طوله سال


عشق یعنی پای معشوق سوختن


عشق یعنی چشم را به در دوختن


عشق یعنی جان می دهم در راه تو


عشق یعنی دستانه من دستانه تو


عشق یعنی میثم دوستت دارم تورو


عشق یعنی می برم تا اوج تورو


عشق یعنی حرف من در نیمه شب


عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب


عشق یعنی انقباظو انبصاط


عشق یعنی درده من درده توست


عشق یعنی زندگیم وصله به توست


عشق یعنی قلب من در دست توست


عشق یعنی عشقه من زیبای من


عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت10:9 بعد از ظهرتوسط عسل ميثم | |

پنجره ای نشانم دهيد تا من برای هميشه نگاه منتظر پشت آن باشم.


پنجره ای نشانم دهيد.


من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری


روشنايی خورشيد را از ياد برده ام


آسمان پر ستاره را نيز.


پنجره ای نشانم دهيد.


پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم


و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را.


در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند.

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت8:14 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

کوچه دلتنگ... دلتنگ لحظه های سبزی که هر روز٬ طلوعی سایه ی مهرش را به گرمی می بخشید.

ولی امشب داغ تنهایی را بر جگر سوخته اش مهر باطل می زند... 

یاد پنجره ای که همیشه رو به بالا بود٬ اما امروز سلام نفس گیر مشرقی اش کوچه را به سمت بهت

زدگی به اعماق غروبش می کشاند.

هر روز خاطره ی سرمای صدایی سرخ که سر سبزی را به سخره به دار میکوبید را به سمت فراموش

شدنی ابدی می کشانم.

در حالیکه کتیبه وار ٬ ذره ذره ی خیالم را حک می شود و پنجه کلامش را به دیواره ی ذهنم فریاد....

                   دارم همه جا را دیوانه می بینم....

و زخمی که تازه تر از دیروز فردا را لب باز می کند....

 مرا......... دیوانه می شود...!

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت8:12 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

امشب غریبانه کو چه را گذشتم. فردا شهر غریبی را سفر ...

امروز تاریکتر از شب ٬ فردا را نمی دانم!

دیروز را مانده ام ٬ امروزم نیامده ٬ فردا...!

تمام نوشته هایم خط خط قدم هایی است که ناتوان ٬ به سویت شتابزده می آیند.

ولی بی فایده از ندیدن تو کوچه را بر می گردند. به امید فردایی که نمی دانم...

صدای برگشتنی زمزمه ی کوچه می شود٬ دوباره٬ سه باره ٬ و چند باری شنیده

می شود ٬ ولی دیده نه...!

پژواک انتظاربود و بس! انتظاری ترسناکتر از تنهایی شبهای بی شبگردی که

کابوسم می شدند.

دیگر تمام شدم!

سکوتی ممتد ٬ انتهای کوچه فریادم میزند که بیا!!! من می روم!

ولی کوچه بی پایان است! غرق در بینهایتِ کوچه...

دیگر خودم را نمی یابم.     

                                        خدا نگهدارم!!!

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت8:11 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

دیشب  چشمان ابر آلودت را فانوسی از جنس مهتاب دیدم.

دستان گره خورده ات٬ راه حل مساله ای حل مشدنی را نشانی داد.

ولی امروز...

در چشمانم جز صید سایه بختی کسی دایره نمی زند...

دستان پژمرده ای که خار هم زحمت نوازش نمی دهد...

نفس غم دوخته ای که هر دم مهر خاموشی فریاد میزند...

 

ومن...

سایه رسیدنت را با نگاهی بر قلب منتظرم میکوبم...

                                                             ولی نیستی....

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت8:8 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

گاهی اوقات چیزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اینکه انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم !
من خدا را در آغوش کشیده ام.
خدا زیاد هم بزرگ نیست.
خدا در آغوش من جا می شود،
شاید هم آغوش من خیلی بزرگ است.
خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم .
تب می کنم و هذیان می گویم.
خدا پیشانی مرا می بوسد و من از لذت این بوسه دچار مستی می شوم.
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی.
و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غیر قابل بخششند.
می دانم زیاد مهمان نخوام بود.
این را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است.
زمان می گذرد.

همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم.
باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم.
من برای اینکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگویم هم باید قدم بزنم .
مدتی هست که خیلی افسرده ام.
از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی به من دست می دهد.
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام.
و از این متاسفم.
و بیشتر از این تاسف می خورم که روزهایی که سعی می کردم مورچه های سیاه را لگد نکنم
ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم.

من این روزها مدام هذیان می گویم
آسمان برای من بنفش است .
 


باید کمی قدم بزنم ......

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09ساعت7:52 قبل از ظهرتوسط عسل ميثم | |

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم

 چگونه دل اسيرت شد

 قسم به شب نمي دانم

 تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي

 و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم

 تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان

 و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم

 تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف

 و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم

 نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته

 به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

 

+نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت7:18 بعد از ظهرتوسط عسل ميثم | |

تصويري از آشفتگي، در قاب چشمان خودم

تركيب ناهمگوني از الحاد و ايمان خودم

 

 

انگيزه آغاز من، يك اتفاق ساده بود

با سادگي هم مي رسم، روزي به پايان خودم

 

 

با خط حيرت مي كشم، نقشي به پيشاني تو

با دست تهمت مي نهم، ننگي به دامان خودم

 

 

از  ناتواني هاي خود، غرق خجالت مي شوم

در پيش تو، در پيش او، در پيش وجدان خودم

 

 

از چارچوب سادگي، بيرون نرفت انديشه ام

.محدوده كم وسعت ديوار زندان  خودم

 

+نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت7:8 بعد از ظهرتوسط عسل ميثم | |